آموزش کد نویسی و طراحی سایت از صفر کلوین
به زودی در این وبلاگ یکی از کامل ترین منابع طراحی سایت راه اندازی خواهد گردید قرار در کف آزادگان نگیرد مال دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت با من راه نشين باده مستانه زدند آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه كار به نام من ديوانه زدند شكر آن را كه ميان من و او صلح افتاد حوريان رقص كنان ساغر شكرانه زدند آتش آن نيست كه از شعله او خندد شمع آتش آن است كه در خرمن پروانه زدند كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند ۹. او جز با ياد خدا با چيز ديگر آرام نمیگيرد . خواستهای او بی نهايت است ، به هر چه برسد از آن سير و دلزده میشود مگر آنكه به ذات بی حد و نهايت ( خدا ) بپيوندد . ۱۲.او جز در راه پرستش خدای خويش و جزبا ياد او خود را نمیيابد ، و اگر خدای خويش را فراموش كند خود را فراموش میكند و نمیداند كه كيست و برای چيست و چه بايد كند و كجا بايد برود . ۱۳ .او همينكه از اين جهان برود و پردهء تن كه حجاب چهرهء جان است دور افكنده شود ، بسی حقايق پوشيده كه امروز بر او نهان است بروی آشكار گردد . "ای نفس آرامش يافته!همانا به سوی پرورد گارت باز گرد با خشنودی متقابل : تو از او و او از توخشنود". . 14 او تنها برای مسائل مادی كار نمیكند ، يگانه محرك او حوايج مادیزندگی نيست . او احيانا برای هدفها و آرمانهايی بس اعلی میجنبد و میجوشد . 1- روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در هنگام قدم زدن لبخند بزنید. این بهترین داروی ضد افسردگی ست. 2. Sit in silence for at least 10 minutes each day. Buy a lock if you have to. 2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید، اگر لازم شد يك قفل بخريد. (داستانی بسیار زیبا در باره شیخی بزرگ دارای ۳۰۰ شاگرد که در سن ۵۰ سالگی عاشق دختری بت پرست میشود که ...) (اشعار و درد دلهای خود با موضوع امام زمان را برای ما بفرستید) تحقیق و دانشنامه های خود را در تمامی زمینه ها از ما بخواهید... (روی ادامه مطلب کلیک کنید ) ![]()
نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
" ای انسان ! توبه سوی پرورد گار خويش بسيار كوشنده هستی و عاقبت او را ديدار خواهی كرد "
" همانا پرده را كنار زديم ، اكنون ديدهات تيز است "
او ممكن است كه از حركت و تلاش خود جز رضای آفريننده ، مطلوبی ديگر نداشته باشد 
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
:ادامه مطلب:![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



